شروع عشق بادعوا(1)

نویسنده:مریم صمدانی(کاربرانجمن98ia)

بازم رمان آوردم این رمانایی روکه میارم خودم خوندمواززیبابودنشون اطمینان کامل دارم شماهم بخونیدوبفهمیدمن چی میگم.
اسم رمان:شروع عشق بادعوا!

مقدمه

آنگاه که غرور کسی را له می کنی،


آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،

آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،

آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،

آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،

آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری

می خواهم بدانم،

دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تابرای

خوشبختی خودت دعا کنی؟
(سهراب سپهری)
خلاصه
 چهارنفر...دوخواهردودوست دودوست دوبرادر میگویند سرنوشت ادمارواگرفرسخها که همدورباشی بازبهم گره زدن یسنادختری ازقبایل همه ی دختران ایران زمین....باخواهرش یلداومادرش تناهزندگی میکنند یسنا بخاطره اینکه خرج دانشگاشوتامین کنه دریک شرکت ساختمانی مشغول به کارهست تااینکه ریس شرکت(اقای رستمی)بنابردلایلی مجبورمیشه بره امریکا وبرادرزادش سامیارکه درپاریس زندگی میکرده به ایران برمیگرده ومدیریتوبه دست میگیره یک روزشنبه یسنا دیربه شرکت میرسه ودرشرکت هنگامی که میخواست ازخیابون عبورکنه بخاطرعجله وسرعت راننده باععث میشه ماشین باسرعت بیادسمتش اما درلحظات اخرراننده کنترل ماشین روبه دست میگیره ..راننده پسری جوان خشک ومغرور ودرعین حال خودخواه ازماشین پیاده میشه وهمین میشه استارت دعواهالجبازی ها.....یلداخواهریسنادراموزش� �اه زبانی مشغول به تدریس هست که دایی یکی ازشاگردانش هنگام رساندن هستی اورامیبیندو این میشه باعث یک پیوند یک دلدادگی..وتمام این اتفاقات باعث تشکیل یک اکیپ چهارنفره که درطول داستان بنابراتفاقاتی همخونه میشن همسفر...فراری ازوطن...همکارودراخر.....
فصل اول
[کلیدوانداختمودروبازکردم خونه تاریک بود مثل اینکه کسی خونه نبود ...احتمالامامانویلدامثل همیشه رفتن کرج یابازم بادوستاشون توپاسازاقدم میزنن بدون اینکه خرید کنن.وارد خونه شدم ازراهرو عبورکردمو کلیدبرقوکه درسمت چپ راهرو قرارداشتو فشاردادم چون مرکزی بود کل خونه به غیراز اشپزخونه روشن شدخیلی خسته بودم ازصبح که ساعت 7.30 رفته بودم شرکت تاالان که ساعت9 بود وبرگشته بودم خونه مدام تلفن جواب میدادموقرارارو تنظیم میکردم یه پام تواتاق مدیربودیه پام پشت تلفن قراربودریس شرکت بره امریکا وبرادرزادش بیادبجاش مدیریت کنه که ایشونم فعلا پاریس بودنوبعدازرفتن خان عموی محترمشون جناب رستمی تشریفشون مییاوردن واسه همین امروزشرکت ریخته بود به هم تاهمه چی واسه وروداین شازده پسراماده شه..بگذریم وارد حال شدم بدنم کوفته بودترجیح دادم برم تواتاقموبخوابم ازپله ها که سمت راست بع دازعبورازراهرو بود بالا رفتم اتاق منویلداکنارهم بودواولین اتاق مال من بودواتاق روبه روبه ما واسه مامان وبابابود که بعدازمرگ بابا<مامان به تنهای ازش استفاده میکنه دراتاقوباز کردم لامپوروشن کردم اخیششش هیچی مثل اتاق خودادم نمیشه.یه نگاه به اتاق انداختم همیشه رنگ گلبه ای وسفیددیواراتاق بهم ارامش میداداولین کاری که کردم پنجرروکه روبروی درقرارداشتوبازکردم اوممم به به چقدربوی این گلای رز که دقیقازیراتاق من توباغچه بودن بهم ارامش میدادچقدردلنشینولطیف ای خدایاشکرت ...رفتم سمت کمدم که بافاصله ی مناسب درسمت راست پنجره قرارداشت بعدازعوض کردن لباسم بایه تاپوشلوارسفید رفتم جلوی ایینه موهاموبازکردم ازبس محکم بالاسرم جمعشون میکردم وقتی بازمیشدجریان خون توسرم احساس میکردم رفتم سمت تختم که دقیقا روبه روی کمدم درسمت چپ پنجره بودخودموتالاپی انداختم روش هرکارمیکردم خوابم نمیبرداینم به لطف خستگی زیادبود که بیخوابی زدبودبه سرم سعی کردم به یه چیزفکرکنم تازودخوابم ببره یادحرفای پریا افتادم همکارم بود وتوبخش حسابداری کارمیکرد ..میگفت قبل ازاینکه من اینجااستخدام شم این پسره بقول پریارستمی کوچک به مدت یک ماه مدیربوده وپوست هم روکنده ازبس سخت گیربوده...بایاداوری حرفاش خندم گرفت( -وای یسنا نمیدونی که چقدرسخت گیرپدرصلواتی ولی دیدن داره ها این پسرازبس خوشکلوخوشتیپ باهمه ی بداخلاقیاشوقدبازیاشو مغروربودنش دختران جوان وترشیده ی این شرکت واسش له له میزدن این همین خانم فلاح هست نمیدونی که روزی ده بامیرفت تواتاقش که یه بارش بنده خدا رستمی کفری شد محترمانه شوتش کرد بیرون نبودی ببینی.. چقدرمغروروتقص بود منکه جرات نمیکردم ازده قدمیش عبورکنم وقتیم سلامش میکردم باسربدون اینکه نگاهم کنه جوابمو میداد)پریا واقعادخترشادیه امکان نداره واسه یه دقیقه اخم کنه مهربونو خون گرمه دختربندریه دیگه ...یه لحظه قیافه ی فلاحوتوذهنم تجسم کردم موقعی که این پسره دکش کرده بود این فلاح خودش به اندازه ی کافی مغرورو فخرفروش بودباهیچکس نمیجوشید خودشوازهمه بالاترمیدونست فقط نوک بینیشورویت میکردهنگام راه رفتن ..باخوردن تقه ای به درازافکارخاله زنکیم بیرون اومدم...-یسناجونم بیام داخل بیداری /..-صدای یلدابود..._اره بیاداخل...درو بازکردطبق عادت همیشگیش اول سرشوازلای درداخل کرد یه سرک کشید بعد اومدکاملاداخل ازاین کارش خندم میگرفت..-بازتوانگاری غازگردنتوکشیدی..-کوسلامت یسنا خانم خجالت نمیکشی ناسلامتی دوسال ازت بزرگترما ...-خیلی خوب باباسلام عشقم...-وای سلا یسنا جونمممممم ...بعدشم محکم پریدروموگونموبوسید عاشقش بودم واقعامهربون بوداکثرخریدامونوباهم میرفتیمومثل هم میخریدیم 22 سالش بودومدیریت بازرگانی دانشگاه رودهن درس میخوند تویه موسسه زبان تدریس میکرد ...-یاسی جات خالی رفتیم بام کرج نمیدونی چقدرشلوغ بوددخترپسراریخته بودن وسط بزنوبرقص خلاصه خواستم برم وسط یه رقص جوادی بیام مامان نذاشت...بااین حرفش بلند زدم زیرخنده فکرکن یلداورقص جوادی...-کوفت واسه چی میخندی خوب اینم خودش یه نوع رقص دیگه...-بروبابا/ مامانی کجاست؟...-تواتاقشه..-ازروتختم بلندشدمو دستاموکشیدموبعدازیه نفس بلند رفت سمت در که باصدای یلدا یه لحظه وایسادم..-یاسی کارت تموم شدبیامیخوام باهات بحرفم یه مشکلی واسم پیش اومده....-چه مشکلی/..-نه بروبه کارت برس بایدسردل استراحت بهت بگم...-باشه پس بذاربرم به مامان سلام بدمویه چیزی بخورموبیام..-باشه برو..-رفتم سمت اتاق مامان درزدم جواب نداد درواهسته بازکردم دیدم خوابه رفتم سمتشویه بوس کوچولوروگونش کردمو برگشتم بیرون مامان 16سالش بوده که یلداروحامله میشه الهی بمیرم وقی 23 سالش بودباباتصادف میکنه ومیمیره مامانم خودش باپس اندازی که باباگذاشته بود ماروبزرگ میکنه دلم واسش میسوزه هنوزجوونه ...-بعدازخوردن ساندویچ کالباس رفتم پیش یلداوروتختش نشستم ازش خواستم درمورد مشکلش بگه..-میدونی یاسی چندوقته که یه پسره سرراهم سبزمیشه وقتی ازموسسه برمیگردم فکرنکنی ازاین لاتوالواتا هستشا نه اتفاقا خیلی باکلاسوموباادبوخوشتیپه ظاهرا 29سالو داره یه بارکه بچه خواهرشومیرسونه موسسه منومیبینه وازم خوشش میاداز تیپشوماشینش مشخصه پولداره دوبارجلوموگرفتوخواست باهام بحرف منم چون نخواستم جلوموسسه مشکلی واسم پیش بیاددکش کردم امابازم صبحی اومدوبااسرارزیاد خواست بحرف منم دیدم ول کن نیست سوارماکسیماش شدمورفتیم نزدیک ترین کافی شاپ اسمش کیارش بهرامی مهندس عمرانویه شرکت ساختمونی داره والبته قراربایکی ازدوستاش که امریکاهستوقراره واسه مدیریت یه شرکت برگرده ایران شریک شه وکارشوتوسعه بده ازعلاقش به من گفتوخواست باخانوادم حرف بزنمو قرارخواستگاریوباهاش تنظیم کنم یاسی نگرانم نمیدونم چرا ارامش ندارم نه توموسسه نه تودانشگاه...-توچی یلدا/توهم بهش علاقه داری/...-راستش یه حس خاصی بهش دارم..-خوب اینکه مشکل نیست اون فقط قصدش ازدواج ازخصوصیاتشم معلومه که پسرخوبیه توهم که دوستش داری پس چرادست دست میکنی حالاخدا یه لطفی کردویه خواستگارواست جورکردنازنکن میترشیا..-بالشتشوپرت کرد که سریع گرفتمش...بلندخندیدم..چیه واقعیت تلخه شب چهله؟..-کوفت یاسی مثلا دارم باهات مشورت میکنما..-بگوپنج شنبه شب بیان...-من روم نمیشه به مامان بگم...--من بهش میگم نگران نباش..-بعدازحرف زدن بایلدارفتم اتاق خودم ازاینکه خواهرم قرارعروس بشه یه لبخند اومدرولبموازخداخواستم خوشبخت بشه ...صبح باصدای زنگ گوشیم چشم بازکردم رفتم دستشوی صورتموشستم بعدازاینکه صبحانموخوردم رفتم اتاقم تااماده شم نگاه ساعت کردم7 بودنیم ساعت وقت داشتم نمیدونم چرادوست داشتم امروز خاص باشموحسابی به خودم برسم .یه شلوارپارچه ای که خط اتوش دستومیبریدو مشکی براق بود بایه مانتونخی قهوه ای سوخته که تازیرباسنم بود وزیرسینه ام یه کمربندچرم مشکی باریک میخورد تنم کردم یه کیفو کفش پاشنه بلندده سانتی که مشکی ساده بودو باهاش ست کردم حالانوبت ارایش بود رفتم جلومیزکنسول که پایین تختم بودوروش انواع لوازم ارایشی بود وایسادم یه نگاه بخودم کردم چشمای درشتوعسلی که بقول پریاسگ داره لامذهب باموزه های بلندوحالت دار بابینی قلمی ولبای کوچولوقلوه ای به رنگ صورتی وابروهای پهن مرتب وکشیده که وصورت گردوگونه های برامده وموهای زیتونی بلند ازمن یه دخترشرقی ساخته بودکه ازلحاض قیافه واقعا خاص بودم پوست سفیدوصافی داشتم که نیازی به پنکک نداشت یه خط چشم مشکی چرم که حسابی براق بودداخل چشمام کشیدم و یه رز مایع شکلاتی بارزگونه های مسی ارایشموتکمیل کردموهاموبالاسرم جمع کردم وجلوروبصورت کج ریختم چون لخت بودن مجبورشدم بایه گیره کوچولونگهشون دارم یه کلیپس متوسطم زدمویه روسری ساتن شکلاتی که طرح های مشکی وقهوهای داشت سرم کردم بعدازاین که اماده شدم یه نگاه توایینه به خودم کردمویه چشمک واسه خودم زدم وای نه فقط10 دقیقه فرصت داشتم فقط نیم ساعت توراه بودم سریع سوارازانس شدمو بعد از 25 دقیقه اینم ازبس گفتم زودباش رسیدیم کرایه رو حساب کردمو به سرعت خواستم برم انورخیابون که یه ماشین باسرعت جلوپام ترمزکردو منم یه جیغ بنفش کشیدم قلبم تندتندمیزد دستام میلرزید خواستم بیفتم که دستاموگذاشتم روکاپوت خودمونگه داشتم سرم پایین راننده پیاده شد ولی من سرم گیج میرفتوپایینونگاه میکردم..-مگه کوری ؟نزدیک بودبری زیرتایرماشین ...-ایناروبلند میگفت اما من جواب ندادم ..-باتواما نکن کرهم هستی؟هان /واسه من ادا درنیار درسته ایران نبودم اما امثال شما روخوب میشناسم که واسه هزارتومان خودشونومیندازن جلو ماشین...-داشت بهم توهین میکرد تمام قواموجمع کردموسرموبالا بردم که واسه یه لحضه ثانیه ایستاد نه من حرف زدم نه اون فقط توسکوت بهم خیره شدیم...یه دفعه یاد حرفاش افتادم ...-فکرکردی کی هستی که به خودت اجازه میدی دیگران خورد کنی هان هان؟واست متاسفم که اینطوری فکرمیکنی من توشرکت پارسیان کارمیکنم بادست به روبه رو اشاره کردم دیرم شده بود عجله داشتم قصداخاذی ازشما رونداشت م راهای اسون تری واسه این کار هست که باجونمم بازی نمیشه ولی نه جناب ای کارا درشئن امثال شما هست نه من کاملا مشخصه که چه کاره ای..-تمام این مدت توچشمام زل زده بودوبایه لبخند که توش مسخره کردن موج میزد براندازم میکرد..-اره مشخصه چه کاره ام فقط موندم توچراحدتونمیشناسی..-اولاتو نه وشمادوما مشتاق نیستم کارتونوبدونم...-جالب شد گفتی که توشرکت پارسیان کار میکنی درسته؟..-بایه حالت گنگ نگاش کردم..-خوب این چه ربطی به این موضوع داره؟..-ربطش اینه که من سامیاررستمی مدیرجدید این شرکت هستم..-حرفشوتوذهنم هلاجی کردم این ...یعنی وااای نه خدا به وضوح رنگم پرید پاهام شل شد بادلهره بهش نگاه کردم باابروهای بالاداده بهم خیره شده بو هرچی سنگ واسه پای لنگه..-شماخانمه؟..باصدای لرزون..-یسنا یوسفی منشی شرکتم..-که اینطور فکرنمیکنید زیادی گستاخید خانم یوسفی؟..-نباید خودمومیباختم درست ریس شرکته اما حق نداره توهین کنه فوقش اخراج میشموبدبخت میشم دیگه ووی نه خدانکنه..-صداموصاف کردم توچشماش خیره شدم باجسارتی که ازخودم سراغ نداشتم گفتم..-جناب رستمی برخلاف عموتون شمابسیار بددهن تشریف دارید درسته ریس شرکتید اما حق نداری توهین کنید.میبخشمتون که خواستین منوزیرکنید بهتره هواستونو جمع کنید..دهنش باز مونده بود منتظرجواب نموندمورفتم سمت شرکت.ولی خودمونیموعجب مانکنی بود چقدرخوشتیپ بود مدیریت ازلحاظ ظاهری براندازش بود اما ازلحاض اخلاقی چی بگم.....
/.سامیار:....قراربود ده روزدیگه بیام ایران اما عموزنگ زدوگفت قبل ازسفرش بایدبره اصفهانوبهتره زودترخودموبرسونم منم بااولین پروازایران اومدم تهران.بعدازاینکه تواپارتمان خودم مستقرشدم به عمواطلاع دادم رسیدم اونم ازم خواست فردا صبح برم شرکت تا بامحیط جدیدوکارمندای جدیداشنا بشم.صبح باصدای زنگ ساعت بیدارشدم همیشه توکارجدیومنظم بودم امکان نداشت خواب بمونم..بعدازگرفتن یه دوش وخوردن صبحانه اماده شدم که برم شرکت قبل از خروجم ازخونه واسه باردهم خودموتوایینه برانداز کردم پیرهن سفیدچهارخونه ی مشکی با شلوارکتون ساده سفید باکفش کالج مشکی تیپموکامل کرده بود استین پیراهنموتاارنجم تازده بودم خواستم یه دست بیارم توموهام اماچون لباس کاملاجذبم بودبیخیالش شدم رفتم سمت پارکینگ فراری مشکی که پارسال خریده بودموقبلا عموواسم اورده بودش اینجا سوارماشین شدموگازشوگرفتمورفتم به سوی شرکت نزدیکای شرکت بودم که چراغ راهنمام تیک برداشت سرعتم بالابودیه لحظه نگاه جلوم کردم دیدم یه دخترودارم زیرمیکنم سریع زدم روترمز دقیقاجلوپاش ماشین ایستاد توشک بودم باصدای جیغ دختره به خودم اومدم رفتم پایین لرزش دستاش به وضوح مشخص بودسرش پایین بود دستاش گذاشت روکاپوت به نیم رخش دید داشتم حسابی کفری شدم حالاخودم مقصربودما اماامکان نداشت غرورموخوردکنم..صداموبردم بالا...-مگه کوری؟نزدیک بودبری زیرتایرماشین..چندلحظه وایسادم دیدم جواب ندادباصدای بلندتری گفتم باتوامانکن کرم هستی؟هان.واسه من ادادرنیاردرسته ایران نبودم اما امثال توروبه خوبی میشناسم که واسه هزارتومان خودشونومیندازن جلوماشین..بااین حرفم سرشوبالااوردوزل زد توچشمام خشم ازنگاهش مشخص بود تاحالاهمچین چشمای ندیده بودم بیشترجسارتش باعث شدخیره بهش بمونم ..فکرکردی کی هستی که به خودت اجازه میدی به دیگرانوخوردکنی هان هان/واست متاسفم که اینطوری فکرمیکنی من توشرکت پارسیان کارمیکنم بادستش شرکتونشون دادوقصداخاذی ازشماروندارم واسه اینکار راه های اسون تری هم هست که باجونمم بازی نمیشه ولی جناب این کارادرشئن شما وامثال شماست کاملامشخصه چکاره ای!!!!هه راستش اولین دختری بود که اینطوری باهام حرف میزد هم تعجب کرده بودم هم حرصم گرفته بود...منم بخاطره اینکه بهش زد حال بزنم مجبورشدم خودمومعرفی کنم که ضایع شه عذرخواهی کنه اما زهی خیال باطل..وقتی فهمیدکیم رنگش یهوای شدانگارگچ توچشمای عسلیش ترس موج میزد ولی به روی مبارک نمییاورد صداشو صاف کردو درکمال پروی گفت میبخشمت که خواستی منوزیربگیری هواستو جمع کن تکرارنشه اصلا موندم دهنم اندازه دربازه بازموند که چقدرروداره منتظرجواب نموندسرشو انداخت پایینورفت توشرکت..اینطوریاست دیگه خیلی خوب خانم یوسفی حالاکه فکرشومیکنم شما حیفی واسه اخراج حالاتورومن قدعلم میکنی به من میگن سامیار <سامیاررستمی بچرخ تا بچرخیم ماشین توپارکینگ پارک کردم رفتم سمت شرکت تواسانسوریه نگاه به سرووضعم کردم دیدم همه چی عالیه مونده بوداون اخم همیشگی که تومحیط کارخودبه خود به وجودمییومد ادمی نبودم که بخوام بایه سلاموعلیک حالاچه باپسرچه دختر خودمونی شم ادم مغروروخشکی بودم اینوهمه بهم میگفتن ازاسانسوراومدم بیرون بله دقیقا طبقه 13 ..سینمودادم جلو ورفتم پشت درباکلیدی که عموداده بود بازش کردم رفتم داخل ازراهروعبور کردم که چشمم به جمال این دخترپررو خورد ریلکس نشست بودپشت میزوکارش میکرد خونسردیش عصبانیم میکرد...-سلا م جناب مهندس خیلی خوش امدین..باصدای مش رجب به خودم اومدم ...-سلام مش رجب خوب هسین؟..-خوبم اقابفرمایید ..-بعدازسلام علیک کردن بامش رجب رفتم سمت دفترم خواستم کارکنانوکارمندان خودشون بیان دفترم واسه اشنای ازجلومیزیوسفی ردشدم به خودش زحمت ندادبلند شه دیگه شورشودراورده بود رفتم سمت میزشوبه سمتش خم شدم ..-باصدای بلند گفتم خانم یوسفی بازجواب نداد...کفری شدمومحکم کوبوندم رومیز...-ده مترپرید بالا بادیدن من رنگش پرید دستشوبرد زیرروسریشوهندزفریشودراورد باصدای لرزون گفت..-بله جناب مهندس سلام خوش امدین..انگارنه انگاردودقیقه پیش مابحثمون شده بود-کاملامشخص بودهول شده..-سرکارباچه حقی اهنگ گوش میدادین هان؟مگه اینجا اتاق شخصیتونه...-ب بله اخه اقای رستمی عموتون به من این اجازه روداده بودکه درمواقع بیکاری ..-حرفشوقطع کردم..-اقای رستمی رفتنومن الان اینجاریسم پس خوب گوشاتوبازکن تکراربشه اخراجی بعدسرموبردم نزدیک گوششوطوری که مش رجب نشنوه گفتم تازه این اولشه خانم کوچولوواسه من پرروبازی درمیاری ؟اره/بانگاه کردن به اطرافم دیدم همه وایسادن مارونگاه میکنن مهلت حرف زدن بهشون ندادم..دادزدم..-بفرماییدسرکار مگه سینماسه بعدیه بفرمایید مابینشون خانم فلاحودیدم که بایه لبخندخاصی بهم نگاه میکردبدون توجه بهش روموبرگردوندم باچیزی که دیدم سرجام خشکم زد
چشماشووواین چرااینطوری شد یعنی بخاطرحرفای من اینطوری اشک میریزه خواستم یه چیزی بگم اماپشیمون شدم هم غرورم نذاشت هم خانم فلاح دم دفترش واستاده بود اههه دختره ی عقب مونده خدایا به امیدتویه صبری بهم بده بتونم روزی 20 باربامزاحمت های پی درپی این جلودهنموبگیرم...-یسنا...بعدازاینکه وارد شرکت شدم سعی کردم خونسردیموحفظ کنم طوریکه مشخص نشه دارم ازاسترسودلهوره کوپ میکنم یه نفس عمیق کشیدمو رفتم پشت میزم مشدی ازدفترخانم فلاح اومدبیرون بادیدنم به سمتم اومد..-سلام دخترم چراانقدردیرکردی امروز اقارستمی نیومدن شانس باهات یاربود..-تودلم گفتم اره عجب شانسیم خبرنداری مشدی خودنره غولشوامروز دیدم منظورم رستمی کوچک بود ماشاالله ازلحاظ هیکل=بودبایسنا به توان 10 ازحرفای خودم خندم گرفت باصدای مشدی ازافکرم اومدم بیرون یه نگاه بهش کردم انگاری جن دیده بود بادهن بازداشت نگام میکرد یه سرفه ی مصلحتی کردمو گفتم..-بی زحمت یه چای واسم مییارید؟...بنده خداباخودش درگیرشده بود..اره باباجون چه زحمتی الان مییارم...-راستی یه چیزعجیب این مریمی ما کوش چرانیستش همیشه جلومیزم منتظرم میموند تاببینتم بعدبره سرکارش عجیبها بالاخره میفهمم...مشدی واسم چای اورد ازش تشکرکردموسراغ مریموگرفتم که فهمیدم نیومد یه چیز عجیب تر چرابه من نگفت...مشدی رفت سرکارشومنم دبدم بیکارم گوشیمودراوردم هندزفریموگذاشتم توگوشم تا اهنگ جدیدای که رویادخترخالم واسم ریخته بود گوش دادم توعالم هپروت بودم که یه چیزی محکم خوردرومیز ازترسم ده مترپریدم بالابادیدنش رنگ ازروم رفت گفتم الانه که ابروموببره ..-اماباصدای بلند گفت که چراسرکار اهنگ گوش میدمو مگه اتاق شخصیمو..یه عادت فوق العاده بد که دارم وقتی زیاد میترسم اشکام سرازیر میشن لبمومحکم گاز گرفتم تا این اتفاق نیفته خلاصه بهم فهموند که اره من ریسموحق نداری کاری بدون اجازم کنیوازاین حرفا .دیدم نه این اشکا واسه ریختن باهم مسابقه دارن سرموانداختم پایین که باصداش که مخاطب به کارمندامیگفت مگه اومدین سینماسه بعدی بفرمایید سرکارتون سرموبالااوردموتازه متوجه شدم همه دارن نگامون میکنن مابینشو ن خانم فلاحم بود که بایه زس خاص زل زده به رستمی کوچک اما اون بدون توجه بهش روشوبرگردوند سمت من که ماتومبهوت موند وتوچشمام زل زد یکمی مکث کردو سریع نگاشواز چشمام گرفتو باعجله رفت تودفترش منم دست کشدم روصورتم تا اثارضعفموپاک کنم تا بیشترازاین ازخودم حرصم نگیره...اون روز به کل دپرس شدم مریم که نیومده بود اس داده بود که رفته پیش خواهرش زایمان کرده بنده خداباچه ذوقی اس داده بود اما من حالم خراب بودوترجیح دادم رفتم خونه اس بدم بهش..بالاخره ساعت کاری تموم شدو همه داشتن اماده رفتن میشدن اصلااین پسررو ندیدم تواین چندساعت یعنی ازدفترکوفتیش بیرون نیومد فقط 6 بارخانم فلاح به بهانه های مختلف میرفت تودفترش..باهمه خداحافظی کردمو ازشرکت زدم بیرون هواتاریک بوامابایدتا سرخیابون پیاده میرفتم واسه گرفتن تاکسی داشتم کنارخیابون قدم میزدم تابرسم سرخیابون که یه ماشین ازکنارم باسرعت عبورکردنگاش کردم دیدم خوده نره غولش یه لحظه زد روترمز سرجام سیخ واستادم گفتم الانه که بخوادحالموبگیره اما تا به خودم اومدم باسرعت به مسیرش ادامه داد منم بعدازکلی بدبختی رسیدم خونه لامپ اتاق یلداروشن بود وااای تازه یادم اومد که میخواستم بامامان درمورد خواستگارش حرف بزن باعجله رفتم توخونه سریع ازپله هارفتم بالا میدونستم یلدامنتظراینه که جواب مامانوبهش بدم امامن به کل فراموش کرده بودم رفتم تواتاقم لباسمو عوض کردم هم سردردداشتم هم خسته بودم امانخواستم بیشترازاین یلدارومنتظربذارم از نگاهش میخوندم که پسررومیخوادمن ابجیمومیشناختم...رفتم تواشپزخونه مامان داشت سیب زمینی سرخ میکرد..باصدای بلند گفتم-سسسلام عشششقمم.مامان یه جیغ بلندکشیدو دستشو گذاشت روقلبش ..-چته دختر ترسوندیم...-رفتم سمتشوگونشومحکم بوس کردم وگفتم قوربون اون قلبتون برم که ترسیدید..-خودشیرینی بسه اولشم سلام دوماخسته نباشی مادربرو دستوروتوبشوربیاشام بخوریم تا چنددقیقه دیگه امادست...-راستش مامان خواستم باهاتون حرف بزنم واجبه..-درموردچی ؟...-بهتربگین درمورد کی..-جون به سرم کردی بگودیگه چی شده..-داشت سیب زمینیارو هم میزد رفتم دستشوگرفتمونشوندمش روصندلی خودمم نشستم کنارش...-میگی یامیخوای منودق بدی /یلدا چی ؟چی شده...-باشه مامانم یه لحضه شما اجازه بدین من میگم زل زده بود به من شروع کردم ازاول ماجراکه پسره یلدارومیبینه تا اخرش که پیشنهادازدواج بهش داده بودوواسه مامان گفتم ساکت داشت به حرفام گوش میداد ...خوب مامان نظرت چیه؟...چی بگم مادر؟یلداخودش نگفته نظرش چیه؟...-اگرازیلدامطئمن نبودم به شما چیزی نمیگفتم..-هی ..باشه مادر بگوبگه بیان...دیدم توچشماش اشک حلقه زده که تومخفی کردنشون ناتوانه رفتم سمتش بغلش کردم گفتم..-نبینم مامانم ناراحت باشه...-ناراحت نیستم مادرفقط ازاینکه بابات نیست ناراحتم بااین حرفش یه بغض درداورنشست توگلوم ..-قربونت برم من باباهم الان خوشحاله بااشکاتون ناراحتش نکنید..-باشه مادربرم بهش خبربده میدونم منتظره بعدشم واسه شام بیاین پایین...-دراتاق یلداروزدم که باگفن بیاداخل درو بازکردم روتختش نشسته بودو داشت باموهاش ورمیرفت...بهش سلام کردم که بایه سلام کوتاه جوابموداد ازیلدابعیدبود رفتم کنارش نشستم این حالت گرفتش کنجکاوم کردتا زودتربفهمم چشه دستموانداختم دورگردنش اونم سرشو گذاشت روشونم..-چی شده اجی؟چراتوخودتی...-میدونم جواب مامان چیه نمیخوادمقدمه چینی کنی...اهان پس بگوخانم دردشون چی بود ..-اااا میدونی؟پس من برم دیگه>.اره برو..منم جدی بلندشدمورفتم سمت درخواستم دستگیررو بچرخونم که گفت..-یاسی مامان چی گفت؟نتونستم خودموکنترل کنم بلند زدم زیرخنده..-کوفت چرامیخندی هان ؟واای یلدا وقتی کنجکاومیشی قیافت میشه شبیه ماست...-درد بگوچی گفت...-هیچی گفت بگم به اون شازده بگین که دوست دارن بدبخت شن پنج شنبه بیان ماهم ازدست این شب چله راحت میشیم...-جون من راست میگی...-اره به جون بادمجونت اره..-بدواومدسمتموبغلم کردوگفت..-وااای یاسی بهترین خبربهم دادی نداشتمت چه میکردم/...-توبازنوشابه بازکردی هان/...دوست دارم یاسی خوشکله...-وظیفته بعدازکل کل کردن بایلدا وخوردن شام اومدم تواتاقم وای خدایاشکرت که خوشحاله که قراره عروس شه یکم ته دلم حسودیم میشدنه به یلدا به کیارش اخه اگرباهم ازدواج میکردن من تنها میشدم..هی باباخل شدیا هرکسی جای خودش...رفتم روتختموچشماموبستم یهوچشمهای سامیاراومدتوذهنم سریع چشماموباز کردم یادرفتارای تندش افتادم یه حس تلافی تودرونم داشت خودشوخفه میکرد اره باید منم خوردش کنم اما جه جوری فعلااون رییسه .خوب باشه توهم یه دخترمغروری بفهم مغرور ای باباتوبازاومدی بامن حرف زدی داشتم باخودم حرف میزدم اره باید تلافی کنم باهمین فکراخوابم برد


برچسب : کفش کالج دخترانه