داستان یعقوب و یوسف علیهما السلام [ 1 ]

( إنی رأیت أخد عشر کوکباً و الشمس و القمر رأیتهم ساجدین )

امام باقر (ع) در تأویل رویای یوسف می فرمایند : خواب او به این معنا بود که بزودی بر مصر حکمرانی خواهد کرد و پدر و برادرانش بر او وارد خواهند گشت . و منظور از خورشید مادر یوسف و مراد از قمر یعقوب و کواکب برادران او می باشند او جمعاً یازده برادر داشت و بنیامین برادر مادری یوسف بود . یعقوب را اسرائل الله می خواندند . چرا که خود را برای پروردگار خالص گردانیده بود . رویای یوسف زمانی اتفاق افتاد که او نه ساله بود و هنگامیکه خواب خود را برایی پدرش بازگو کرد یعقوب از او خواست تا راز خود را از برادرانش پوشیده دارد . ( یا بنی لا تقصص رؤیاک علی إخوتک ... )

و اما یوسف یکی از زیباترین مخلوقات خداوند بود . پدرش او را به دیگر فرزندانش امتیاز بخشیده بود و به همین خاطر همواره مورد حسادت برادرانش بود . ( أذقالوا : لیوسف و إخوه احب الی ابینا منا ) و به همین خاطر تصمیم به قتل او گرفتند تا پدر را از نعمت وجود او تنها گذارند .

امام صادق (ع) می فرمایند : یعقوب و عیص دوقلو هستند و چون یعقوب بعد از برادرش عیص به دنیا آمد او را اینگونه نامیدند . و او را اسرائیل الله یعنی عبدالله می خوانند چرا که در زبان سریانی ( إسرا ) به معنای (عبد) و ایل به معنای الله است بعضی نیز اسرا را به معنای قوت می دانند .

و کعب الاخبار ضمن حدیثی طولانی می گوید : یعقوب را بدانجهت اسرائل نامیدند چون در زمره خادمین بیت المقدس بود . او اولین کسی بود که داخل بیت می شد و آخرین کسی بود که از آن خارج می گشت . یعقوب مسئولیت روشنایی بیت المقدس را نیز بر عهده داشت .

در کتاب معانی الاخبار آمده است که یوسف از واژه ( أسف ) گرفته شده است به این معنا که خشم برادران خویش را بخاطر فضل و برتری موجود در خویش برانگیخت . قرآن نیز به این واژه چنین اشاره می کند ( فلما اسفونا انتقمنا منهم ) یعنی هنگامیکه فرعونیان خشم ما را برانگیختند درصدد انتقام جویی از آنها برآمدیم . 

نام برادران یوسف عبارتند ار : ( فزوتیل ) که بزرگترین آنها بود (شمعون ) ، ( لاوی ) ، ( یهودا ) ، ( ریالون ) ، ( یشجر ) که مادر آنها إلیا دخترخاله یعقوب است ، یوسف و بنیامین که مادرشان راحیل است . ( بجماع ) ، ( لی ) و ( اشر ) که مادرشان زلفه و بلهه می باشد . بیشتر مفسرین عقیده دارند که برادران یوسف جملگی از پیامبرانند اما گروهی با این نظر مخالفت کرده اند چرا که از انبیاء هرگز فعل قبیحی مانند دروغ و تهدید به قتل و غیره سر نخواهد زد . و امام باقر (ع) فرمودند : برادران یوسف در زمره پیامبران نمی باشند .

در تفسیر این گفته یعقوب که گفت : ( و اخاف أن یأکله الذئب ) باید دانست که در منطقه مسکونی یعقوب و فرزندانش گرگهای گرسنه بسیاری زندگی می کردند . ضمن آنکه یعقوب در خواب دیده بود که ده گرگ بر یوسف هجوم می آورند اما یکی از گرگها به دفاع از یوسف می پردازد تا اینکه زمین دهان باز کرده و او را در خود فرو می برد . اما بعد از سه روز مجدداً از آن گودال بیرون می آید . پیامبر (ص) فرمودند : هیچگاه زبانتان را به دروغ عادت ندهید چرا که روزی خودتان تکذیب شده و بالاخره به دروغ متهم خواهید گشت ، فرزندان یعقوب نیز ابتدا نمی دانستند که گرگ انسان را طعمه خویش می سازد تا آنکه پدرشان آنرا بدانها آموخت . روزی که یوسف در چاه افکنده شد بیشتر از ده سال نداشت و بعضی آنرا میان هفت تا دوازده سال متغیر می دانند و یعقوب در آن وقت مردی چهل ساله بود . هنگامیکه برادران یوسف او را در چاه افکندند تهدیدش کردند تا پیراهنش را از تن بیرون آورد . سپس او را در درون چاه رها کردند یوسف که خود را تنها می دید به درگاه خداوند استغاثه کرد . ( یا إله ابراهیم و اسحق و یعقوب أرحم ضعفی و قلة حیلتی و صغری )

کاروانی از اهالی مصر از آن نزدیکی عبور می کرد . آنها مردی را مامور ساختند تا از آن چاه برایشان مقداری آب تهیه نماید . هنگامیکه سطل به انتهای چاه رسید یوسف خود را در درون آن دلو قرار داد . فردی که از چاه آب می کشید با مشاهده پسرکی بسیار زیبا متعجب گشته و موضوع را به اطلاع بزرگ قافله رسانید ( یا بشری هذا غلام ) آنها تصمیم گرفتند تا او را به بازار مصر به فروش برسانند اما برادران یوسف که در آن حوالی بودند نزد اهالی کاروان آمده و گفتند : او بنده ای است که از میان ما گریخته است و اگر به ما بازگردانده نشود او را خواهیم کشت یوسف ادعای آنها را تصدیق کرد و با وساطت کاروانیان یوسف در ازای هجده درهم از برادرانش خریداری شد تا به مصر منتقل شود . ( و شره بثمن بخس ٍ دراهم معدودة ) امام رضا (ع) می فرمایند : برادران یوسف او را در ازای بیست درهم که قیمت یک سگ شکاری کشته شده است بفروش رساندند ! پیامبر (ص) می فرمایند : نیمی از تمام زیبائیها در یوسف نهاده شده است و نیمی دیگر میان انسانهای زیبا چهره تقسیم گشته است .

امام باقر (ع) در تفسیر آیه ( و جاء و علی قیمیصه بدم کذب ) می فرمایند : برادران یوسف برای فریب یعقوب بزغاله ای را ذبح نموده و پیراهن یوسف را در خون آن آغشته کردند و تصمیم گرفتند که وانمود نمایند یوسف را گرگ دریده است .

در پاره ای از روایات آمده است : برادران یوسف که او را برهنه کرده بودند با سطلی به داخل چاه انداخته و از میان چاه طناب را رها کردند اما او داخل آبی زلال سقوط کرد و سپس به صخره ای که آب سر بیرون آورده بود پناه جست . در آنروز یهودا دور از چشم برادرانش از یوسف سرکشی کرده و برایش آب و غذا فراهم نمود .

ابوبصیر از امام صادق (ع) اینگونه روایت می کند : هنگامیکه یوسف در درون چاه از زندگی خویش قطع امید نموده بود با خداوند اینگونه به مناجات پرداخت : بارخدایا اگر چنانچه گناهانم چهره ام را نزد تو زشت نموده است و صدایم بسوی تو بالا نمی آید و دعایم به هدف اجابت نمی رسد پس اینک ترا به پدر پیرم یعقوب که در ناتوانی به سر می برد قسم می دهم که بار دیگر دیده مرا به رؤیت او روشن فرمائی و تو خود شوق و سوز او را در فراق من شاهدی . امام صادق (ع) در اینجا اشک از چشم مبارکشان جاری گشته و فرمودند : من هرگاه بخواهم دعای یوسف را بخوانم به این صورت به قرائت آن خواهم پرداخت : ( اللهم ان کانت الخطایا و الذنوب قد اخلقت وجهی عندک فلن ترفع الیک صوتاً و لم تستجب لی دعوة فانی اسألک بک فلیس کمثلک شیء و اتوجه الیک بنیک نبی الرحمة یا الله  یا الله  یا الله  یا الله  ) سپس آنحضرت فرمودند : در مواقعی که دچار گرفتاریهای بزرگ می شوید به این دعا رو آورید .

اما صادق می فرمایند : هنگامیکه برادران یوسف او را در داخل چاه افکندند جبرئیل به نزد او آمده و از وی پرسید آیا دوست داری که از درون چاه خلاصی یابی ؟ یوسف گفت : آن برعهده پدرانم ابراهیم و اسحق و یعقوب است . جبرئیل به یوسف گفت : خداوند ابراهیم به تو امر می فرماید تا برای نجات خویش اینگونه دست به دعا برداری : ( اللهم انی اسألک بأن لک الحمد کلمه لا اله إلا انت الحنان المنان بدیع السموات و الارض ذوالجلال و الاکرام صل علی محمد و آل محمد (ص) واجعل لی من امری فرجا و مخرجا و ارزقنی من حیث لا احتسب ) آنگاه یوسف نیز این جملات را تکرار نمود تا خداوند وسیله نجات او و به عزت رسیدنش در مصر را تضمین نماید .

( فقالو یا ابانا انا ذهبنا نستبق ) آنها به پدر گفتند : ما برای دویدن با یکدیگر به مسابقه پرداختیم . ( و ترکنا یوسف عند متاعنا فأکله الذنب ) اما در غیاب ما گرگ یوسف را درید . یعقوب به فرزندانش گفت : چگونه گرگی بوده که پیراهن یوسف را ندریده اما او را خورده است  ؟! از طرفی یوسف به مصر منتقل شد و عزیز مصر او را به غلامی خرید . ( فقال العزیز : لأمراته اکرمی مثواه ) عزیز مصر به همسرش گفت : جایگاهی رفیع را برای او در نظر گیر . ( عسی أن ینفعنا أو نتخذه ولداً ) عزیز مصر و همسرش از نعمت داشتن فرزند محروم بودند و به همین خاطر یوسف را به نیکی تربیت کردند اما او هنگامیکه به سن بلوغ رسید مورد توجه همسر عزیز قرار گرفت بطوریکه دلباخته او گشت . هیچ زنی نبود که بدو می نگریست اما محبت او در دلش جای نمی گرفت . چهره همچو ماه درخشنده او بالاخره باعث رفت و آمدهای مشکوک زلیخا و دلدادگی او شد . ( وراودته التی هو فی بیتها عن نفسه و غلقت الابواب و قالت هیت لک ) زلیخا همواره مترصد فرصتی مناسب بود تا از یوسف کام ستاند . او تصمیم خود را گرفت و یک روز یوسف مشاهده کرد که وضع خانه و رفتار زلیخاه تغییر کرده است و زلیخاه را دید که بهترین لباسهای خود را پوشیده و بهترین آرایشها را کرده و طرز رفتار او با یوسف تغییر کلی یافته ، و اطوار و حرکاتی که قبلاً نیز از وی نظیرش را دیده بود و دانسته بود که زلیخاه درصدد فریب و کامجویی از اوست ، با وضع زننده تر و تند تری از وی سر می زند . کم کم متوجه شد که در های تو در توی کاخ به دستور وی بسته شده و یوسف به سوی اطاق مخصوص خوابگاه زلیخاه راهنمایی شد و چون بدانجا درآمد ، زلیخا را دید که از خود بی خود شده است و با بی صبری مصمم به کامجویی از یوسف است و همه این مقدمات را نیز برای همین کار فراهم ساخته است و به محض اینکه یوسف را دید ، در اطاق را بست  و بی پروا هدف خود را از این کاربیان کرد  .

 یوسف که جز به معشوق حقیقی و پروردگار مهربان دل نبسته و تمام نعمتهای خود را از او می داند و به این حقیقت واقف است که هر گونه انحراف و گناهی که از انسان سر زند ستمی است که انسان به نفس خویش کرده  و محرومیتی است از رستگاری و هدایت حقتعالی در اینجا بدون تأمل گفت : ( معاذ الله اِنه ربی احسن مثوای اَنه لا یفلح الظالمین ) یعنی پناه به خدا ! او پروردگار من است که جایگاه و منزلت مرا نیکو کرده و براستی که مردمان ستمکار رستگار نمی شوند .

باری یوسف صدیق آن فرشته پاکی با این جمله صریح و منطق نیرومند پاسخ بانوی عزیز را داد و تمام نقشه های خائنانه او را نقش بر آب کرد ، و برنامه زندگی خود را که بر پایه ایمان و عشق به خدا برنامه ریزی شده بود متذکر شد .طبیعی است که زلیخا در مقابل چنین محرومیت و شکستی که در عشق خورد و در برابر چنین بی مهری عجیبی که از معشوق زیبای خود دید در حالی که از شخصیت و مقام خویش چشم پوشیده بود فکری جز انتقام از وی به مغزش خطور نمی کند و در چنین موقعیتی شروع کرد به حمله و ضربه به معشوق خود تا شکست خود را جبران نماید و با تهمت و افترا و دروغ انتقام خود را از او بگیرد .

( و لقد همت به و هم بها لو لا أن رأی برهان ربه ، کذالک لنصرف عنه السوء و الفحشاء ، انه من عبادنا المخلصین . و استبقا الباب و قدّت قمیصه من دبر و ألفیا سیدها لدی الباب ، قالت ما جزاء من اراد باهلک سوءاً الا ان یسجن او عذاب الیم ) ان زن قصد یوسف کرد و یوسف نیز قصد او را کرد ، اگر ندیده بود برهان پروردگار خویش را ، این چنین شد تا بدی و گناه را از وی بگردانیم که براستی او از بندگان خالص و برگزیده ما بود . هر دو به سوی در شتافتند و آن زن پیراهن یوسف را از پشت بدرید ، و شوهرش را دم در یافتند . زن ( پیشدستی کرد ) گفت : سزای کسی که به خانواده تو قصد خیانت داشته بجز زندان یا عذابی دردناک چه خواهد بود ؟ )

با توجه به آنچه در بالا ذکر شد شاید بهترین معنی همین باشد که چون یوسف درخواست او را رد کرد و بدون توجه به شخصیت زلیخا و زیبایی و عشق و علاقه و عجز و لابه او صریحاً گفت :( معاذ الله اِنه ربی احسن مثوای اَنه لا یفلح الظالمین )

زلیخا سخت برآشفت و به صورت یک پارچه آتش مشتعل در آمد و تصمیم به انتقام از یوسف گرفت و قصد حمله به او را کرد ، یوسف نیز که زلیخا را به آن حال مشاهده کرد و دید که آن زن قصد حمله به او را دارد درصدد دفاع برآمده و قصد زدن زلیخا را کرد اما برهان روشن پروردگار که به صورت وحی و الهام بوده است او را از این کار بازداشت و ناگهان متوجه شد که اگر او نیز اقدام به زدن زلیخا کند ممکن است در این میان یکی از آن دو کشته شود و اتفاقی بیفتد که که دیگر جبران آن به هیچ وجه میسر نباشد و مورد بحثهای گوناگون و تهمتهای زیادی قرار گیرد ، و اگر هم کشته نشوند زلیخا برای انتقام از یوسف موضوع را به صورت دیگری در خارج منعکس خواهد کرد و خواهد گفت که یوسف قصد خیانت و تجاوز مرا داشته است و چون ممانعت مرا دید به زدنم اقدام کرد و خدای سبحان نیز بیان فرموده که او نیز اگر برهان پروردگار خود را ندیده بود ، قصد زلیخا را کرده بود و لی ما برای اینکه یوسف از بندگان مخلص ما بود و خواستیم بدی و فحشا را که همان قتل یا اتهام بود از وی دور کنیم موضوع را بدو وحی کرده تا بدی و فحشا را از وی بگردانیم .

یوسف در اینجا با نیروی شکست ناپذیر خود تصمیم خود را به فرار از آن خلوتگاه گناه آلود گرفت و بدون درنگ به طرف در دوید تا از مکر زلیخا بگریزد ، زلیخا نیز وقتی متوجه شد یوسف به سوی در فرار می کند شروع به دویدن به سوی در کرد تا نگذارد وی در را باز کند و مانع شود که پس از این همه رنجها که کشیده و نقشه هایی که طرح کرده معشوق از دستش بگریزد یا چنانچه گفتیم به وسیله ای انتقام خود را از محبوب گریز پا بگیرد . و چون دید که یوسف چابکتر و در تصمیم خود نیرومند تر است و ممکن است زودتر خود را به در رسانده و فرار کند از پشت سر دست انداخته و پیراهنش را گرفت و در این گیر و دار و کشمکش پیراهن یوسف از پشت سر درید و لی تسلیم زلیخا نشد .

در این میان عزیز مصر یعنی شوهر زلیخا نیز از راه رسید یا دم در نشسته بود که یوسف و زلیخا میان در ، ناگهان او را روبروی خود مشاهده کردند .

بعد از اتهام یوسف از جانب زلیخا  ، یوسف خطاب به عزیز مصر گفت : ( هی راودتنی عن نفسی ) یعنی زلیخا با مکر و نیرنگ در آرزوی تحصیل کام خویش بود . اگر زلیخا یوسف پاکدامن را اینگونه متهم نمی نمود او به هیچ عنوان لب به سخن نمی نمود و سر زلیخا را فاش نمی کرد .

( ان شهد شاهد من اهلها ، ان کان قمیصه قد من قبل فصدقت و هو من الکاذبین و إن کان قمیصه قد من دبر فکذبت و هو من الصادقین )  با الهام خداوند یوسف خطاب به عزیز مصر گفت : از کودکی که در گهواره آرمیده است و آن کودک سه ماهه به روایاتی خواهرزاده زلیخا بود استنطاق نما تا حقانیت من ثابت شود و به امر خداوند نوزاد به سخن آمده و گفت : چنانچه پیراهن یوسف از مقابل دریده شده باشد حق با زلیخا ست در غیر این صورت یوسف بی گناه خواهد بود . در بعضی روایات آمده که آن شخص شاهد مرد دانایی از خویشان زلیخا  و در بعضی روایات آن مرد را پسر عمه زلیخا می دانند . بهر حال قضیه مشخص بود چون پیراهن یوسف از پشت سر و توسط زلیخا پاره گشته بود . عزیز مصر که بر جریان مطلع گشته بود به زلیخا گفت : ( انه من کید کن ان کید کن عظیم ) این کار از مکر شما زنان است بدرستیکه مکر شما زنان بزرگ است . آنگاه رو به یوسف نموده و گفت : ( اعرض عن هذا و استغفر اذنبک انک کنت من الخاطئین ) یعنی ای یوسف از این کار زشت رو بگردان و آمرزش خواه ای زلیخا برای گناه خود بدرستیکه تو ای زن هستی از خطاکاران .

امام صادق (ع) می فرمایند : هنگامیکه زلیخا با یوسف خلوت نمود بطرف بتی که در اطاق داشت رفته و پارچه ای را بر آن افکند تا شاهد عمل زشت او نباشد . در این لحظه یوسف به او گفت : آیا تو از بتی که قدرت شنوایی و بینایی ندارد حیاء می ورزی پس چگونه است که من از خدای یگانه حیا نکنم !

خبر دلباختگی همسر عزیز مصر بر یوسف در مدت کوتاهی به گوش همگان رسید و زنان پیوسته زلیخا را مورد نکوهش قرار می دادند . ( و قال نسوة فی المدینة امرأة العزیز تراودفتاها عن نفسه  ) ودر ادامه می گوین ( انا لنریها فی ضلال مبین ) بدرستیکه ما او را در گمراهی آشکار می بینیم . این ظاهر قضیه بود و حقیقت چیز دیگری بود و آن این بود که که چون زنان مذبور خبر دلداگی زلیخا را به جوان کنعانی شنیده بودند و در این خلال کم و بیش وصف زیبایی خیره کننده یوسف را شنیده بودند تحریک شده و سعی می کردند بوسیله و نیرنگی این جوان ماهرو را از نزدیک مشاهده و احیاناً اگر بشود کام دل از وی بگیرند و از این رو خدای متعال به دنبال این آیه لحن سخن را تغییر داده و حقیقت را بیان می فرماید ( فلما سمعت بمکرهن ارسلت الیهن ) و چون زلیخا مکر آنها را شنید دستور داد تا مجلسی بیارایند و تمام زنان دربار در آن جمع گردند . همسر عزیز مصر به هر زنی کاردی را داد تا با آن ترنجی را ببرند سپس به یوسف دستور داد تا در مجلس زنان داخل شود . وقتی دیده آنان به یوسف افتاد همگی دستهای خود را بریده و گفتند : ( إن هذا إلا ملک کریم ) همسر عزیز نیز از این فرصت استفاده کرده و خطاب به آنها گفت ( ذالکن الذی لمتننی فیه ، و لقد راوته عن نفسه فاستعصم و لئن لم یفعل ما آمُرُهُ لیسجنن ) این همان غلامی است که نسبت به دوستی او مرا ملامت می کردید ، منکام خویش از او خواستم اما او خویشتن را از آلودگی بر خذر داشت . و اگر نکند آنچه فرمان دهم هر آینه محبوس شود .

سرانجام این جسارت و تهدید و بی پروایی کار را بر یوسف پاکدامن بسیار سخت کرد و زندگی در آن کاخ باعظمت و وسیع و زیبا را برای فرزند با ایمان یعقوب از سیاه چال تاریک زندان مشکلتر ساخت . بخصوص وقتی که زنان مصری هم با زلیخا هم داستان شده و به صورت خیرخواهی یوسف را به تسلیم در برابر زلیخا دعوت کردند و از سرسختی و مخالفت با وی بیمش دادند ، یا چنانچه برخی از مفسران گفته و در روایتی هم آمده هر یک از زنان که یوسف را در آن مجلس دیدار کردند زلیخای تازه ای برای یوسف شده و تقاضای کامجویی از وی کردند و برای دسترسی به یوسف و ملاقات خصوصی با او نقشه تازه ای ریختند و هر یک جداگانه نزد زلیخا آمده بدو می گفتند : اجازه بده تا ما در خلوت با این جوان کنعانی مذاکره کنیم و او را به تسلیم در برابر تو سفارش نموده و برای کامروا ساختن تو آماده اش سازیم . زلیخا ساده دل که می خواست به هر وسیله ای که شده به مقصود خود نائل شود شرایط این ملاقات خصوصی را در داخل کاخ فراهم می کرد و زنان مذبور جداجدا پیش یوسف می رفتند ، اما به محض ورود سخن از عشق خود به میان کشیده و سعی بر آن داشتند تا ماه رخسار کنعانی را متوجه خود سازند و دل او را بربایند . این اوضاع و احوال دست بهم داد و یوسف را واردار کرد تا به معشوق حقیقی خود که در هر پیشامد ناگواری او را نگهداری و محافظت می نمود رو آورد و نجات خود را از این دام خطرناکی که زنان مصری سر راهش نهاده بودند از وی بخواهد . بخصوص وقتی به یاد جمله تهدید آمیز زلیخا می افتاد که صریحاً گفته بود که اگر رام و مطیع او نشود به سیاه چال زندانش می اندازد و او را از این عزت به خواری و ذلت می افکند تصمیم او در دعا به درگاه پروزدگار مهربان محکم تر می ساخت .

سرانجام روی تضرع به سوی پروردگار بلند نمود و گفت :( قال رب السجن احب الی مما یدعوننی الیه و الا تصرف عنی کیدهن اصب الیهن و اکن من الجاهلین ) پروردگارا زندان نزد من محبوب تر است از آنچه زنان مرا بدان می خوانند ، و اگر کید آنها را از من نگردانی بدانها متمایل شده و از نادانان می گردم . 

لطف خدای سبحان که همه جا شامل حال این بنده پاکدامن و فرمانبر بود و پیوسته از بلاها و فتنه های سخت محافظتش فرموده بود اینبار هم به کمکش شتافت و کید زنان را از وی بگرداند و تمام آن دلربلیی ها و سخنان فریبنده زنان مصری نتوانست یوسف معصوم را تحت نأثیر قرار دهد و تزلزلی در اراده آهنینش ایجاد کند ، و تدریجاً شکست های پی در پی که در راه رام کردن این جوان کنعانی نصیبشان شد آنها را مجبور به عقب نشینی و یأس و نومیدی کرد و دست از مزاحمت کشیدند . و در نتیجه یوسف پیروزمندانه و فاتح از میدان جنگ بیرون آمد .

خدای سبحان به صورت یادآوری یکی دیگر از نعمتهای خود را که به فرزند یعقوب  عنایت کرده می گوید : ( فاستجب  له ربه فصرف عنه کیدهن  ، انه هو السمیع العلیم ) پروردگار او دعایش را مستجاب کرد و کید زنان را از او بگردانید که براستی او شنوا و داناست . چیزی نگذشت که زلیخا همسرش عزیز مصر را مجبور ساخت تا یوسف راکه عصمتش بروی آشکار گشته و از او ناامید شده بود را روانه زندان کند.

پیرامون زنان درباری لازم به ذکر است که آنها با آنکه دستان خویش را بریده بودند اما احساس درد نمی کردند و این حالت در شرایطی که شیفتگی و عشقی سرشار قلب را احاطه نماید ، بوجود می آید و در لابهلای تاریخ امثال این حوادث را بسیار شاهد بودیم مانند داستان آن یهودی که وقتی برای معشوقه بیمار خویش طعامی را مهیا می ساخت با ناله او چمچمه غذا را رها کرد و بسویش شتافت ، به هنگام بازگشت از فرط شوق و محبت بدون آنکه متوجه باشد با دستان خویش غذای جوش آمده بر روی آتش را به هم می زد و از اینکه گوشت دستش تکه تکه در داخل دیگ غذا می افتد هیچگونه دردی را احساس نمی کرد . و در شهر شیراز نیز صحنه دلخراش خودزنی مردی که به معشوق خود نرسیده بود گزارش شده . او در حالی که دو کارد در دست داشت پیاپی آنها را بر سینه خویش فرود می آورد و با اینکه گوشت بدنش آویزان گشته بود هیچگونه رنجش و دردی را از خود بروز نمی داد .

یوسف در زندان افکنده شد و در همان زمان دو نفر از غلامان فرعون مصر به یوسف ملحق شدند . یکی از آندو نانوا بود و دیگری ساقی شراب که به جرم توطئه چینی برای مسموم کردن غذای فرعون به زندان افتاده بودند . علی بن ابراهیم در تفسیر خود می گوید : در حقیقت پادشاه مصر آن دو تن را برای جاسوسی و مراقبت به نزد یوسف فرستاده بود.

 در زندان شبی ان دو خواب دیدند و برای تعبیر آن بهتر دیدند که به رفیق زندانی خود که در قیافه او آثار نجابت و بزرگی دیده بودند مطرح کنند و تعبیرش را از او بخواهند  . یکی از آندو که ساقی شراب بود گفت : ( اعصر خمراً ) در خواب دیدم که شیره انگور می افشردم . و دیگری که نانوا بود به اظهار داشت که در خواب دیده است بر سر قرص نانی نهاده است و مرغان از آن می خورند ( احمل فوق رأسی خبزاً تأکل الطیر منه ) . یوسف پس از اینکه به هدایت و ارشاد آنان به خدای یگانه اقدام کرد و خود و حسب و نسب پر افتخارش را معرفی نمود  اندو را به تفکر واداشت و مرام باطلی را که داشتند گوشزدشان فرمود درتعبیر خواب آندو گفت : بزودی یکی از شما از زندان خارج خواهد شد و در زمره ندیمان ملک و قربتی فزون خواهد یافت . و دیگری به دار مجازات آویخته خواهد شد و مرغان از مغز سرتش خواهند خورد . دلیل اینکه یوسف به صراحت محکوم به اعدام را تعیین نفرمود چون نمی خواست بطور مستقیم او را ناراحت سازد اما بدیهی است که خود آندو از روی تناسب خواب و تعبیری که یوسف کرد هر کدام تعبیر خواب خود را فهمیدند در همان موقع نانوا از تعبیری که یوسف برای او کرد ناراحت شد و طبق بعضی روایات به یوسف گفت : من دروغ گفتم و چنین خوابی ندیدم اما یوسف به او گوشزد کرد که این اتفاق حتمی است  . ( قصی الامر الذی تستفتیان ) بعد از مدتی زمان آزادی یکی از زندانیان یعنی ساقی شراب فرا رسید به هنگام خروج یوسف از او خواست تا او را نزد فرعون یاد کند ( اذکرنب عند ربک ) و اینجا بود که شیطان از یاد آن جوان برد که یوسف رانزد شاه  یادآوری کند نه آنکه شیطان خدا را از یاد یوسف برد . و این قضیه باعث شد تا یوسف مدت بیشتری بالغ بر هفت سال را در زندان سپری کند .

روایت شده است هنگامیکه یوسف به آن زندانی در شرف آزادی گفت که سفارش او را نزد پادشاه کند جبرئیل بر او نازل گشته و بر پای او کوبید . آنگاه کرمی را که در زیر سنگی در اعماق هفتمین طبقه زمین زندگی می کرد به او نشان داده و از او پرسید : روزی رسان این کرم چه کسی است ؟ یویف پاسخ داد : تحقیقاً پروردگار یگانه . آنگاه جبرئیل به او گفت خداوند کرمی را در اعماق زمین از روزی و محبت خویش محروم نمی سازد چگونه ترا به حال خود رها خواهد ساخت تو اینک بخاطر آنکه به بنده ای ضعیف توسل جستی می بایست مدت هفت سال دیگر را در زندان سپری نمایی . یوسف از مجازات الهی آنقدر گریست که زندانیان از ناله او معذب بودند .

علی بن ابراهیم قمی در تفسیرش می گوید : بعد از آنکه یوسف از آن جوان در شرف آزادی که در تعبیر خواب او چنین روزی رامی دید خواست تا نزد عزیز مصر او را نیز یاد نماید ، شاید وسیله استخلاصش بگونه ای فراهم شود و از توکل مطلق بر خداوند فاصله گرفت به او وحی فرستاده شد که آیا ما نبودیم که به تو تعبیر خواب آموختین ؟ آیا ما نبودیم که تو را مورد محبت پدرت قرار دادیم ؟ آیا ما نبودیم که کاروان مصریان را بطرف چاه هدایت کردیم ؟ آیا ما نبودیم که ترا دعای فرج و خلاصی از چاه آموختیم ؟ آیا این ما نبودیم که آن کودک در گهواره را به طرفداری از تو به سخن واداشتیم ؟ پس چگونه است که از غیر ما استعانت می جویی و بنده ای را که خود مدتی در زندان بوده واسطه نجات خویش می گردانی ؟!

مرحوم طبرسی طاب ثراه گویند اگر ما عتابی را در روایات راجع به یوسف و سفارش او در نزد پادشاه می بینیم بیشتر بدان جهت است که او از عادت پسندیده خود یعنی صبر و توکل صرف بر ذات احدیت غافل گشت و در راه نجات خویش از بند فرعون زمان بر غیر تکیه زد .

امام صادق (ع) ضمن روایتی می فرمایند : هنگامیکه مدت زندان یوسف سپری شد به هنگام آزادی چنین با خداوند به مناجات پرداخت : ( اللهم ان کانت ذنوبی قد اخلقت وجهی عندک فإنی اتوجه الیک بوجه آبائی الصالحین ابراهیم و اسماعیل و اسحق ویعقوب ) یعنی خداوندا اگر چنانچه گناهانم چهره ام را نزد تو زشت نموده  تو را به مقام پدرانم  قسم می دهم  . راوی گوید : شخص سوال کننده از امام صادق (ع) پرسید : یابن رسول الله آیا جایز است ما نیز اینگونه دست به دعا برداریم ؟ آنحضرت در پاسخ فرمودند : شما بهتر است اینگونه نیاز گوئید : ( اللهم انه کانت ذنوبی قد اخلقت وجهی عندک فإنی اتوجه ألیک بنبیک نبی الرحمة (ص) و علی و فاطمه و الحسن و الحسین و الائمه علیهم السلام ) . در حاشیه  بحارالانوار آمده است : شبی فرعون مصر در خواب دید که هفت گاو لاغر هفت گاو فربه را می خورند و همچنین هفت خوشه سبز که هفت خوشه خشک گرداگرد آنها را پوشیانیده است . او از معبرین و وزیران خویش خواست تا با تأویل رویای او بپردازند اما همگی از توضیح آن درماندند تا آنکه همان جوان ساقی که مدتی را در زندان همراه یوسف بود و اینک از مقربان پادشاه محسوب می گشت داستان مهارت یوسف در تعبیر خواب را برای ملک بازگفت پادشاه نیز عده ای را به نزد یوسف در زندان فرستاد آنها پیان پادشاه را به یوسف رساندند و از او پیرامون آن رویا توضیح خواستند ( ایها الصدیق افتنا فی سبع بقرات سمان یاکلهن یبع عجاف و سبع سنبلات خضر و ُاخَرَ یا بسات ) یوسف نیز در تعبیر خواب پادشاه چنین گفت :( تزرعون سبع سنین دابا فما حصدتم فذروه فی سنبله الا قلیلا مما تأکلون ثم یأتی من بعد ذالک سبع شداد یأکلن ما قدمتم لهن )  یعنی هفت سال پیاپی بکارید و جز اندکی که از آن می خورید بقیه آن دانه ها را برای امان ماندن از آفات در داخل خوشه ها قرار دهید پس از این سالها هفت سال بسیار سخت خواهد آمد و آنچه را برای سالهای قحطی ذخیره نموده اید ، بخورید . فرستادگان پادشاه به نزد او بازگشته و تعبیر رویای یوسف را به اطلاع وی رساندند . پادشاه از حسن رأی او شگفت زده گشته بود از اطرافیان خویش خواست تا یوسف را به نزد وی آورند اما یوسف خواجگان سلطان را بازگردانده و از آنها خواست تا از سلطان بخواهند که داستان آن زنانی که دست خویش را بریدند چه بوده است . چیزی نگذشت که همسر عزیز و زنان دیگر به پاکی یوسف گواهی دادند . ( قال الملک ائتونی به فلما جاءه الرسول قال ارجع الی ربک فسأله ما بال النسوة الاتی قطعن ایدیهن ان ربی بکیدهن علیم . قال ما خطبکن اذ راودتن یوسف عن نفسه قلن حاش لله ما علمنا علیه من سوء قالت امرأة العزیز الآن حصحص الحق أنا راودته عن نفسه و انه لمن الصادقین . ذلک لیعلم أنی لم أخنه بالغیب و ان الله لا یهدی کید الخائنین ) .

زلیخا که خود را در محاصره تهمتهای بیشمار می دید گفت : ( و ما ابرئ نفسی إن النفس الامارة بالسؤء ) اکثر مفسرین آیه ( ما أبری نفسی )( فقال الملک ائتونی به استخلصه فلما کلمه قال انک الیوم لدینا مکین امین )( قال اجعلنی علی خزائن الارض انی حفیظ علیم ) . را به یوسف (ع) نسبت می دهند اما عده ای مانند علی بن ابراهیم قمی آنرا از زبان زلیخا نیز نقل کرده اند . آنگاه عزیز مصر دستور آزادی یوسف را صادر نموده و او را از معتمدین خویش قرار داد . چیزی نگذشت که عزیز مصر به درخواست یوسف او را بر خزینه های ثروت و انبارهای مصر مامور ساخت و در حقیقت او را وزیر دارائی خویش نمود .



برچسب : دعا برای بازگرداندن معشوق